خيلي سخت به ديدن دوستام تو كوچه قديمي مي رفتم. هر بار كه اونجا مي رسيدم؛ فاطمه خانم جلوي در بود و يه ساعت حال و احوال مي كرد و خبر تمام اهل محل رو بهم مي داد، حوصله ام سر مي رفت. ديروز بعد مدتها از اون كوچه گذشتم، اما تمام كوچه منتظر بودم كه به انتها برسم و فاطمه خانم حال من و خانواده و اهل و عيال رو بپرسه. اما در خونه اش بسته بود و يه پرچم سياه و اعلاميه رفتنش به در چسبيده بود. بغض گلوم رو گرفت. دلم خواست صداش رو مي شنيدم قربون صدقه ام مي رفت و صدبار حالم رو مي پرسيد و از همه بچه محل ها خبري بهم مي داد. حالا ديگه از هيچ كدوم از قديمي ها نمي شه خبر دار شد.
+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت
14 |

