تبليغاتX
سیاه مشق های من - عادت

بعد چند سال چه سخته مدتها بود كه به نبودش عادت كرده بودم. از روزي كه روي اون نامه تلخ گذاشتمش، جاش خالي بود. الان اولين لحظه ايه كه دوباره يكي مثل اون رو دارم. با ترديد نگاهش مي كنم. باورم نميشه، آخرين لحظه كه داشتم در خونه اش رو مي كوبيدم از دور برق مي زد و حالا اين داره برق مي زنه و چقدر به دستم مياد. هنوز خودم به بودنش شك دارم، هر چند دقيقه با گوشه چشم نگاهش مي كنم كه مطمئن شم هست و برق مي زنه. سعي مي كنم توي زاويه هاي مختلف نگاهش كنم تا برقش رو از هر طرف ببينم.

اما احساس غريبي مي كنم، ديگه بهش عادت ندارم. احساس مي كنم، كسي داره تنبيه ام مي كنه، بين انگشتام فاصله انداخته و كم كم داره درد مي گيره. خيلي محتاطانه به مردي كه اون طرف ميز كافه پشت ليوان بستني خودش رو قايم كرده و سعي مي كنه مضطرب نباشه، نگاه مي كنم و به حلقه ايي كه چند دقيقه پيش توي انگشتم انداخته فكر مي كنم، ترديد مي كنم، شك مي كنم، اما به نتيجه ايي نمي رسم. اما درستش اينه كه ازش چشم پوشي كنم و خيلي آروم انگشت شصت و اشاره­ام رو بهش نزديك مي كنم، پوست دستم، نگين هاي تازه تراش خوردش رو لمس مي كنه و آهسته از انگشتم بيرون مي كشمش. صداي جيغي رو توي وجودم حس مي كنم خيلي به سختي سرم رو بالا ميارم ، نمي خواهم غرور اين دوست عزيز رو بشكنم. اما مجبورم، تا بهش عادت نكردم بايد حلقه رو پس بدم.




+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 15 |