تبليغاتX
سیاه مشق های من


بعد بیست سال یه دوست قدیمی رو پیدا می کنی با چنان هیجانی به سمتت میاد و برات انرژی
می ذاره که دوباره برمی گردی به نوجوونی، زمانی که فکر می کردی عاشق کسی هستی که عاشقته.

بعد یهو ناپدید می شه وقتی سراغش رو می گیری کار رو بهونه می کنه و می گه گرفتارم. یه مدتی صبر می کنی بازم هیچ خبری ازش نمی شه و یعنی اینقدر گرفتار که حتی بعد از یکماه وقت نمی کنه 30 ثانیه حالت رو بپرسه!؟

پیش خودت فکر می کنی نکنه براش اتفاقی افتاده و تو داری بی معرفتی می کنی. زنگ می زنی بر نمی داره. بعد یکساعت اس ام اس می رسه، بازش می کنی: فقط یه علامت سوال. به جای جواب دادن زنگ می زنی اینبار بر می داره یه حال و احوال معمولی و قبل از اینکه بپرسه چرا زنگ زدی؟ بهش می گی: داری می ری مسافرت و دوست داری باهات بیاد.

در جواب می گه عزیزم  من فردا ظهر بلیط دارم وگرنه می اومدم. حس می کنی که دروغ داره می گه دیگه حرفی نمی زنی موضوع رو عوض می کنی.

دوساعت بعد بهت زنگ می زنه مسافرت نرفتی؟ دلت هوری می ریزه که نکنه می خواد باهات بیاد،
اما می شنوی: این بچه هم تنهاست بیایید، با هم برید. چشمات گرد می شه!

بغض کردی و نمی دونی چی  بگی. هاج و واج موندي كه چي جواب بدي ...

گوشی رو کسی می گیره: ســلام خوبی؟ کجایی بیام دنبالت بریم ؟ از روز اول دوستت داشتم می تونی شماره منو یادداشت کنی؟

اعصابت به هم می ريزه اما سعی می کنی متانت خودت رو از دست ندی و می گی نه به هیچ عنوان.

گوشی رو قطع می کنی و شماره این دوست قدیمی رو پاک می کنی و به سادگی و حماقت خودت لعنت می فرستی. درسته که مسافرت رو از دست دادی اما معنای دوستی رو هم فهمیدی!

فقط  چند تا سوال می مونه که جواب همشون بی مبالاتی خودته و نشناختن آدمای دوروبرت و کثافتی که همه جامعه رو گرفته و همه مثل گرگ گشنه فقط می خوان سهم دیگری رو بخورن. حمله مي كنن، همين كه به دست آوردن و زخمي كردن، چشمشون به سهم يكي ديگه مي افته.




+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 و ساعت 15 |