خيلي سخت به ديدن دوستام تو كوچه قديمي مي رفتم. هر بار كه اونجا مي رسيدم؛ فاطمه خانم جلوي در بود و يه ساعت حال و احوال مي كرد و خبر تمام اهل محل رو بهم مي داد، حوصله ام سر مي رفت. ديروز بعد مدتها از اون كوچه گذشتم، اما تمام كوچه منتظر بودم كه به انتها برسم و فاطمه خانم حال من و خانواده و اهل و عيال رو بپرسه. اما در خونه اش بسته بود و يه پرچم سياه و اعلاميه رفتنش به در چسبيده بود. بغض گلوم رو گرفت. دلم خواست صداش رو مي شنيدم قربون صدقه ام مي رفت و صدبار حالم رو مي پرسيد و از همه بچه محل ها خبري بهم مي داد. حالا ديگه از هيچ كدوم از قديمي ها نمي شه خبر دار شد.
+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت
14 |
- سلام . ببين خيلي كار دارم امروز كمي دير مي شه
- اشكال نداره منم مي خواستم بگم كه يه جلسه دارم ديرتر مي رسم خونه
- پس من ديگه نمي زنگم. كارم تموم شد ميرم خونه
- صداي بوق اشغال
چند ساعت بعد
اي خدا اين پله ها تموم نمي شن خسته ام
صداي چرخش كليد در قفل آپارتمان
با صداي بلند: آخ خدا خسته ام. تنهام باز. هنوز نيومده.
- صداي همهمه تــولـــــــدت مبـــــارك
+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت
16 |

