تبليغاتX
سیاه مشق های من

بعد چند سال چه سخته مدتها بود كه به نبودش عادت كرده بودم. از روزي كه روي اون نامه تلخ گذاشتمش، جاش خالي بود. الان اولين لحظه ايه كه دوباره يكي مثل اون رو دارم. با ترديد نگاهش مي كنم. باورم نميشه، آخرين لحظه كه داشتم در خونه اش رو مي كوبيدم از دور برق مي زد و حالا اين داره برق مي زنه و چقدر به دستم مياد. هنوز خودم به بودنش شك دارم، هر چند دقيقه با گوشه چشم نگاهش مي كنم كه مطمئن شم هست و برق مي زنه. سعي مي كنم توي زاويه هاي مختلف نگاهش كنم تا برقش رو از هر طرف ببينم.

اما احساس غريبي مي كنم، ديگه بهش عادت ندارم. احساس مي كنم، كسي داره تنبيه ام مي كنه، بين انگشتام فاصله انداخته و كم كم داره درد مي گيره. خيلي محتاطانه به مردي كه اون طرف ميز كافه پشت ليوان بستني خودش رو قايم كرده و سعي مي كنه مضطرب نباشه، نگاه مي كنم و به حلقه ايي كه چند دقيقه پيش توي انگشتم انداخته فكر مي كنم، ترديد مي كنم، شك مي كنم، اما به نتيجه ايي نمي رسم. اما درستش اينه كه ازش چشم پوشي كنم و خيلي آروم انگشت شصت و اشاره­ام رو بهش نزديك مي كنم، پوست دستم، نگين هاي تازه تراش خوردش رو لمس مي كنه و آهسته از انگشتم بيرون مي كشمش. صداي جيغي رو توي وجودم حس مي كنم خيلي به سختي سرم رو بالا ميارم ، نمي خواهم غرور اين دوست عزيز رو بشكنم. اما مجبورم، تا بهش عادت نكردم بايد حلقه رو پس بدم.




+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 15 |

      داستان آينه‌اي از زندگي واقعي و روياهاي مردمان جهان است

جشن افتتاحيه‌ي مسابقه‌ي بين‌المللي داستان‌نويسي «جهان‌معنوي» همراه با مراسم اختتاميه و اهداء جوايز برندگان مسابقه‌ي داستانك‌نويسي «كشف‌لحظه» روز جمعه 27 دي ماه1387 در مجموعه فرهنگي هنري تهران (سينما ايران) برگزار مي‌شود. در اين برنامه كه با حضور جمعي از نويسندگان و منتقدان و انديشمندان ادبي برگزار مي‌شود، ضمن تشريح ابعاد مسابقه بين‌المللي «جهان معنوي»، اهداء جوايز برگزيدگان «كشف لحظه»، داستان خواني و اجراي برنامه‌‌هايي متنوع، سخنراني‌هايي نيز با موضوع ادبيات‌داستاني معاصر ايران ايراد خواهد شد.

«جهان‌معنوي» مسابقه‌اي‌ در گونه‌ي داستان کوتاه‌کوتاه است كه به دو زبان فارسي و انگليسي برگزار ‌مي‌شود. منظور از جهان معنوي، تمامي دريافت‌هاي معنوي و باطني و ذهني انسان است كه به جهان دروني او راه مي‌برند. شناخت‌هايي كه از انسان موجودي چند لايه مي‌سازند و آرامش، توانايي‌هاي ذهني و رواني و لذت‌هايي عميقي به ارمغان مي‌آورند. داستان‌هاي ارسال شده به اين مسابقه نبايد حداكثر از (250) كلمه بيش‌تر باشند. متوني از منظر اين مسابقه داستان به شمار مي‌روند كه حداقل داراي يكي از دو عنصر «روايت» يا «گفتگو» باشند.

حضور شما را در جشن گشايش مسابقه بين‌المللي «جهان‌معنوي» و مراسم پاياني مسابقه داستانك نويسي «كشف لحظه» گرامي‌مي‌داريم.

جمعه ، ساعت 11 صبح، 27 دي ماه 1387، تهران، خيابان شريعتي، رو به روي بهار شيراز، مجموعه فرهنگي هنري تهران(سينما ايران)، سالن اصلي.

تلفن: 77523820

 ----------------------

خبر خوب اينكه داستان لكه هاي سرخ جزء صد داستان اول انتخاب شده

اين هم سايت مجموعه فرهنگي هنري تهران( سينما ايران) http://www.iran-tcac.com/


 

+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 و ساعت 11 |

-         سلام . گرفتارم ! كاري داري؟

-         ببين... مي خواستم بابت ديشب معذرت خواهي كنم!

-         ديشب؟ ديشب چي شده مگه؟

-         ديشب من بهت زنگ زدم ساعت 2 بود اما فكر كنم ازخواب بيدارت كردم

-         نه عزيزم تو ديروز ظهر ساعت 1 به من زنگ زدي كه من بهشت زهرا بودم ديشب هم خيلي حالم بد بود زود خوابيدم

-         ببين من بهت زنگ زدم حالت بد بود مي دونستم كه بده به همين خاطر زنگ زدم مي خواستم جاي ... ول كن

-         بابا چه اصراري داري ها. امكان نداره من خوابم سبكه و همه چيز يادم مي مونه . فكر كنم تو خواب ديدي. حالت خوش نيست

-         باشه خوب اما يه نگاه به گوشيت بنداز

-         برو بابا حال ندارم. سر به سرم نزار.

 

بعد از چند ساعت مي خواستم به يكي از دوستام زنگ بزنم كه متوجه شماره ايي شدم ساعت 2 نيمه شب، تعجب كردم نه شماره رو مي شناختم نه يادم ميومد كه حرف زده باشم. 50 ثانيه حرف زده بودم. گيج بودم با شماره كه تماس گرفتم بر نداشت

-         سلام تو ديشب از چه شماره ايي زنگ زدي؟

-         چيه؟ منكه زنگ نزده بودم ! يادت كه نبود!

-         اذيت نكن! بگو

-         از شماره دوستم

-         چي گفتم بهت؟

-         ديدمت مي گم الان نمي شه حرف پشت گوشي نيست

-         وا من پشت گوشي بهت گفتم، تو نمي توني بگي كه من چي گفتم!

-         حرف مهمي نزدي ولش كن

-         ببين من دارم ديوونه مي شم يادم نمي ياد بگو خواهش مي كنم

-         باشه ديدمت مي گم

-         بگو

-         نه الان نمي تونم حسش نيست

-         باباجان ديوانه ام نكن 50 ثانيه حرف زدم 50 دقيقه دارم التماست مي كنم. بگو

-         نمي دونم  ديروز دلم واست سوخت. احساس كردم مرگش تو رو خيلي تنها كرده. مست بودم بي توجه به ساعت اولين گوشي دم دستم رو بر داشتم و شماره تو رو گرفتم. تو خوابالود بودي

-          خوبي

-         شما ؟

-         من...

-         خوبم تو خوبي؟

-         مرسي. مي خواستم ببينم چيزي لازم نداري؟ كاري نداري؟ چيزي نمي خواي؟

-         چرا ؟ الان من تنهام، خيلي تنهام و مي خوام كه تنها هم باشم اما همه تو خونه هستن نمي خوام كسي اينجا باشه شلوغه. يه خونه خالي مي خوام

-         نمي خواي حتي من پيشت باشم؟

-         تو؟ چرا . فقط تو باشي و من.

-         دوست داري كنارت باشم. نوازشت كنم.

-         خوب ... آره

 

صبر كن ببينم اين كه چند دقيقه شد، تو داري تحريف مي كني اينا كه مي گي، من اصلا يادم نمي ياد امكان نداره من اينا رو گفته باشم.

بذار ادامه بدم

نمي خواد. همين قدر كافيه. بايد فكر كنم. نمي دونم چرا تو رو با اون خدا بيامرز اشتباه گرفتم  و اين حرفا رو زدم.!

 

 

+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 16 |