تبليغاتX
سیاه مشق های من

خيلي خسته بودم از صبح ساعت 7 تا شب ساعت 7 كار كرده بودم و ساعت 7/30 هم بايد سر كلاس مي شدم كه ديرم هم شده بود به زور خودم رو به در دانشكده رسوندم ، ده دقيقه از كلاس گذشته بود وارد راهرو تنگ و كوتاه دانشكده  شدم كه سمت راستش كتاب فروشي دانشكده بود و سمت چپ ديوار اتاق روابط عمومي و روبرو هم يه در شيشه ايي كه وراد محوطه مي شد بدو خودم رو به اين در شيشه ايي رسوندم اما جلوي در يه حفاظ آهني زده بودن كه قفل بزرگ هم روش بود اصلا نمي فهميدم چه خبره پشت در پر از ادم بود و همكلاسيهام رو مي ديدم .

فكر كردم كسي داره با من شوخي مي كنه يا من يه چيزيم شده و نمي فهمم جريان چيه اون ور در توي روشنايي راهرو همه بهم مي خنديدن ياد برنامه هاي دوربين مخفي افتاده بودم خنده ام گرفته بود و احساس سر در گمي جالبي داشتم .توي اون همه ادم كه داشتن بهم مي خنديدن يه كسي هي به چپ اشاره مي كرد و من هر چي به چپ نگاه مي كردم اين ديوار لعنتي بود و هيچي نبود كلافه شده بودم يك قدم عقب رفتم تا خيز بگيرم شايد از اين در لعنتي بتونم رد شم و يا اتفاقي بيافته كه يهو به سمت چپ نگاه كردم وسط اين ديوار يه در ساختن كه در وروديه.

نيشم تا بناگوش باز شد و وارد شدم و حالا من هم به جمع خندان داخل دانشكده اضافه شده بودم
+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در پنجشنبه هفتم آذر 1387 و ساعت 8 |