سرم رو روی تنها
بالش روی تخت می ذارم دستم رو دراز می کنم کف دستم از تخت بیرون می زنه. خودم را
جمع می کنم و به عقب می روم سرمای دیوار تنم رو می لرزونه. پتو را دور خودم می پیچم و سعی می کنم به صبح و
کارو درس فکر کنم. اما یه کسی ذهنم رو مجبور می کنه که بهش فکر کنم، به من اجازه
نمی ده ازش دور شم. دایم می خوام ازش فرار کنم اما یکدفعه جلوی چشمم ظاهر می شه
الان هم اینجاست و نمی ذاره فکر کنم و بخوابم همش دوست داره به اون توجه کنم تمام
زندگی منو مثل لحاف دور خودش پیچیده و هر لحظه مثل بازیگر به یه شکلی به من نزدیک می
شه و تو گوشم می خونه گول نخور، تو تنهایی و من تنهایی تو ام .
+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت
17 |

