![]() |
![]() |
|
|
لحظه لحظه برف بیشتر خوابها سپیدتر ده بیست سی روزهای رنگ رنگ کودکی دی به دی دورتر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 11 توسط مهرنوش سعادتی |
|
|
با خودم قرار گذاشته بودم که صبح روزتعطیل پیاده روی برم. ساعت ۸ بود که صدای در زدن شنیدم، بلند شدم در اتاقم رو باز کردم سر راه پله ایستادم صدای تکون خوردن در می اومد اما کسی در نمی زد. فکر کردم عجب بادی! پیاده روی برم سرما می خورم. برگشتم و سعی کردم بخوابم اما تکون های در که هر چند دقیقه یکبار می اومد نذاشت بخوابم. ساعت تقریبا ۱۰ بود که دیگه احساس کردم در می زنن بلند شدم و از راه پله پایین رفتم در رو باز کردم - چرا پشت دری؟ - می خواستم برم پادگان، این درو بستم پوتینم رو پام کردم اما در حیاط قفل بود! - چرا در نزدی؟ - روم نشد از خواب بیدارتون کنم دیشب که سرزده مزاحم شده بودم چند بار آروم در زدم بعد هم تکیه دادم به در، خوابم برد. - بیا تو یخ کردی، غیبت که خوردی بیا صبحانه بخور. با این در زدنت، خودت که پادگان نرفتی نذاشتی من هم پیاده روی برم. بیا تو.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 12 توسط مهرنوش سعادتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
"مهر " ........ در انتظار مهراب
"نوش" ........ در گرو می ناب "س" ........ پس سفره هفتسین "عادت" ........ بعد هر سال "ی " ........ تا آخر هر کار |
|
RSS
|