تبليغاتX
سیاه مشق های من
 

رها رها رها شدم

از اشک و آه غنا شدم

سما سما ثنا شوم

ز خود ز خود جدا شدم

 

+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 18 |
 

در دستان کوچک دخترک دو سیب سرخ بود که زیر پیراهنش پنهان کرده بود.

لب جاده به انتظار سوار نشسته بود تا سیبها را با او قسمت کند.

سوار شتابان به دخترک رسید لحظه ای مکث کرد

دخترک سیبها را از زیر پیراهنش بیرون آورد و به سوار تعارف کرد.

سوار سرخ ترین قسمت سیب را کند و به راه خود ادامه داد.

عطر سیب در فضا پیچید و همه ی آنها که نمی دانستند چرا دخترک لب جاده

نشسته به سمت دخترک و سیبها حرکت کردند

و در یک چشم بهم زدن سیبها بین همه تقسیم شد

و دخترک هاج و واج به مراسم سیب خوری و دستهای خالیش نگاه می کرد.

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 17 |