دو جفت کفش که پله ها را پایین می روند می پیچند داخل کافه می شوند.
کنج دیوار کنار چهار پایه ای آرام می ایستند.
پنج انگشت که با نی یخهای درون لیوان آب آلبالو را می رقصانند.
یک لب که خاطره های تمام نشدنی اش را به تصویر می کشد.
و سری که گوش سپرده و چشم دوخته و لبخند زنان می جنبد.
+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت
22 |
