تبليغاتX
سیاه مشق های من

 

چشمان: ابری گرد و وق زده

صورت: لبویی فرو رفته در میخ

دستان چون پروانه­ایی در رقص

پاها درختی خشکیده

...

سینه­ی ِدوست پناه این اسپند.

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت 2 |
 

روی آب خوابم برده بود، موج بلندی منو به ساحل فرستاد. نیم متری در شنها فرو رفتم. صورتم به سنگی خورد و خراشید. تنم از حرارت شنها می سوخت و آفتاب بدنم رو ورقه ورقه کرده بود. به زور دستام رو به بدنم نزدیک کردم تا بتونم بلند شم، اما نشد. دست وپای راستم رو حرکت دادم و غلت خوردم. کمرم که روی شنها رسید، گزش حشره ایی من رو پرت کرد و من رو دو پا ایستادم.

 

+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 و ساعت 13 |
 

موجها مرا گرفته اند

یکی فرو می برتم ... دیگری رهایم می کند

تکان که می خورم موجها بیشتر می شوند

مثل آیینه شکسته بیشتر منعکسم می کنند

دهانم طعم کف و خاک می دهد

پایم به زمین نمی رسد  ... دستم به آسمان

بر موج سوار می شوم

 

+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 1 |
 

باران سیل آسا / اتوبان بی انتها

سپیدارانِ بلند /  لُخت کنار ِ راه

قدم راهی سفید با طاقهای بنفش

رد می شویم

موسیقی/ تصویر بهشت می دهد

درونم چنگ می شود

ثانیه ها در انتظار زایش

مبهم / هراس انگیز و بی پایان

کودکی عجول / در پی اعتبار ِ حقیر شده ی خویش

 

 

+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 و ساعت 2 |
 

چشمانم را با استخوان پوسیده اعتماد نگه داشته ام

پاسبان شبهای یلدا برایم دست تکان می دهد

من با انرژی او از چاله ها می پرم

تا پرواز را بیازمایم

نگران فرود بر کویر بی بهارخویشم

 

 

+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در جمعه سوم فروردین 1386 و ساعت 12 |