تبليغاتX
سیاه مشق های من

 

 

شب رو تصور کن نه! ... لحظه­های غروب بهتره. از آخرین اتوبان وارد جاده آشنای کوهستانی می­شی  تو ماشین تنهایی. محو سایه های درختان بلند­ی .  صدای سه تار عمق نگاهت رو افزایش می­ده تا انتهای دشت زیر پات رو می بینی. برف روی تمام سطوح خاکی رو گرفته و تو لایه­ی سپید براقی رو می­بینی که اشعه نارنجیٍ روی اونها تو رو مسخ می­کنن. جاده می­پیچه ... تو در تو... و تو با سرعت زیاد اما با حواس جمع داری رانندگی می­کنی بخاری ماشین کفاف سرمای زیاد رو نمی­ده و جاده مه گرفته شیشه ها بخار آلودند و توبه یاد کودکی و عاشقی قلبی روشیشه می­کشی ولبخند می­زنی.

سرعتت رو کم می کنی چراغ ماشین رو خاموش می­کنی هیچ نوری نیست تاریکی هست و سکوت. شیشه رو پایین می­کشی صدای رود تو رو با خودش رو گٍل و لای و سنگها می بره احساس خنکی می­کنی سردت می شه.

نوری با سرعت نزدیک می­شه چراغها رو روشن می­کنی صدای ممتد بوق سکوت رو میشکنه.تو بی توجه ادامه میدی. درختان نیمه زرد به تو نگاه می­کنن.سگهای وحشی پارس کنان نزدیک و دور می­شن سگ سیاهی دورتر بر روی تله ایی ازخاک ایستاده وقتی نگاهش با تو پیوند می­خوره چشمش برق می زنه سرش رو بلند   می­کنه و زوزه می­کشه چند نور در کنار هم بوق زنان، سکوت و زوزه سگ رو از بین می­برن و تو همچنان در تاریکی به راه خود ادامه می دهی.

+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در شنبه هجدهم آذر 1385 و ساعت 15 |