شب رو تصور کن نه! ... لحظههای غروب بهتره. از آخرین اتوبان وارد جاده آشنای کوهستانی میشی تو ماشین تنهایی. محو سایه های درختان بلندی . صدای سه تار عمق نگاهت رو افزایش میده تا انتهای دشت زیر پات رو می بینی. برف روی تمام سطوح خاکی رو گرفته و تو لایهی سپید براقی رو میبینی که اشعه نارنجیٍ روی اونها تو رو مسخ میکنن. جاده میپیچه ... تو در تو... و تو با سرعت زیاد اما با حواس جمع داری رانندگی میکنی بخاری ماشین کفاف سرمای زیاد رو نمیده و جاده مه گرفته شیشه ها بخار آلودند و توبه یاد کودکی و عاشقی قلبی روشیشه میکشی ولبخند میزنی.
سرعتت رو کم می کنی چراغ ماشین رو خاموش میکنی هیچ نوری نیست تاریکی هست و سکوت. شیشه رو پایین میکشی صدای رود تو رو با خودش رو گٍل و لای و سنگها می بره احساس خنکی میکنی سردت می شه.
نوری با سرعت نزدیک میشه چراغها رو روشن میکنی صدای ممتد بوق سکوت رو میشکنه.تو بی توجه ادامه میدی. درختان نیمه زرد به تو نگاه میکنن.سگهای وحشی پارس کنان نزدیک و دور میشن سگ سیاهی دورتر بر روی تله ایی ازخاک ایستاده وقتی نگاهش با تو پیوند میخوره چشمش برق می زنه سرش رو بلند میکنه و زوزه میکشه چند نور در کنار هم بوق زنان، سکوت و زوزه سگ رو از بین میبرن و تو همچنان در تاریکی به راه خود ادامه می دهی.

