تبليغاتX
سیاه مشق های من

 

من چندین ساله که جلوی مغازه حسن آقام. حسن آقا کانال ساز.زمستون و تابستون به آب و برق وصلم تا برای رهگذرا آب داشته باشم. تابستونا خیلی ها به من سر می زنن و زمستونا چند روزی یه نفر.

تابستونا یه پسره که دوچرخه اش دوبرابر خودشه و همیشه شلوارک قرمز و تی شرت سرمه­ای می پوشه روزی 10 ساعت دوچرخه بازی می کنه و چند دقیقه ایی یکبار می یاد شیر رو باز میکنه دستش رو می گیره زیر شیر، آب می خوره صورتش رو آب می زنه و فرم موهاش رو درست می کنه و ازم می پرسه موهام چطوره؟

بازیشو با آب خوردن شروع می کنه و شب که صداش می کنن مهیار بیا خونه ، می­گه: بزار آب بخورم می­یام! دوباره آبی می خوره و می گه خیلی خوشمزه است مثل اینکه لوله کشی تو مخصوصه!

دیروز صبح پیرزنی از اینجا رد می شد می خواست آب بخوره با خودش گفت لیوان ندارم دستم هم کثیفه. نگاهی به حسن آقا کرد و گفت: حاج آقا آب بدون لیوان می شه؟نمی شه والا؟ لیوان نداری تمیز باشه آب بخورم از راه دوری اومدم تشنه ام!

-       بفرمایید داخل رو این صندلی بشینید بگم حاج خانم از بالا یه لیوان تمیز بیارن

 همین موقع دوباره پسره اومد کله اش رو کج کرد و شروع کرد هورت کشیدن وپاشیدن آب به سرو صورتش .قطره های آب از صورتش می چکیدو توی صورت من خودش رو نگاه می کرد شکلک در می آوورد و آب بازی می کرد. به من و خودش و دوچرخه آب می پاشید وخوشحال بودیم و می خندیدیم.

مرد میانسال بد اخمی نزدیک شد و گفت: پسر برو کنار آب بخوریم. آب مال خوردنه نه اصراف کردن.

-         برو بابا! آب برای اینه که ما شاد باشیم چه با خوردن چه با بازی کردن. خودم و دوچرخه ام گرممون بود.

-         گفتم اصراف نکن، حروم نکن، برو کنار.

-         آب سرد کن دوستمه اون دوست نداره کسی که دوستشو ناراحت می کنه ازش آب بخوره. حالا بفرما

مرد به سمت من اومد اونقدر شیرهامو محکم گرفتم که به زور تونست بازکنه بعد هم قطره قطره آب همراه با کلی رسوب ریختم کف دستش تا اون باشه با دوست من بد صحبت نکنه.

از آب خوردن منصرف شد و زیر لب گفت: یا حسین اینا از یزیدم بدترن!

عذاب وجدان گرفتم. این مرد دوستم رو ناراحت کرده بود من هم تلافی کردم اما این فحشی که داد حقم نبود نگاش کردم که برگرده آب بخوره اما اونقدر عصبانی بود و پاهاش رو محکم به زمین می کوبید که فهمیدم بر نمی گرده که یهو پاش پیچ خورد و افتاد زمین مهیار و دوستاش می خندیدند و حسن آقا و همسایه ها اومدند مرد رو از زمین بلند کردن رو صندلی کنار مغازه نشوندنش. لیوانی که حاج خانم آوورده بودپر از آب کردند و به مرد دادند.

پیرزنه آب نخورده آروم از کنار این همه مرد که جلوی مغازه نشسته بودند رد شد و رفت.

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 21 |