تبليغاتX
سیاه مشق های من

من یه چمدونم به ابعاد 20×40×60 رنگم طوسی و نقره ای ،دوبند بلند دارم که برای اطمینان بسته می شه به هر دوطرفم.

من همراه خانم و آقایی هستم و اونها هنگام مسافرت وسایل مهمشون رو مثل شناسنامه ، طلا و پول رو توی جیب داخلی من می ذارن.

دفعه قبل که با اتوبوس به مسافرت رفته بودیم من رو گذاشتن توی صندوق که یه جای کثیف و تنگ و تاریک بود.وقتی رسیدیم پسر بچه ایی همه چمدونها رو کنار اتوبوس چید تا هر کس مال خودش رو برداره .به آقایی به من نزدیک شد و من رو گرفت تا ببره. اونقدر خودم رو گرفتم و سنگین کردم که نتونست من رو بلند کنه تا خانم و آقا اومدند من رو برداشنتد اون مرد هم معذرت خواهی کرد.

برگشتنی قرار بود با قطار بیایم وقتی رسیدیم راه آهن 2 ساعتی به حرکت مونده بود. اونهاتصمیم داشتند وسایل و چمدونها را به صندوق امانات بدن و برای ناهار برن اما راه آهن امانات نداشت!

سالن غذا خوری هم نداشت فقط یه سالن سفید با چندتا صندلی و یه تلویزیون که فوتبال نشون می داد.

سر در گم از مسئول ایستگاه چند تا سئوال کردندو از ش خواهش کردند ک چمدونها و وسایلشون رو نگه داره تا برن ناهار رو برگردند.آن مرد هم قبول کرد و اونها رفتند...

بعد از رفتن اونها مردی وارد اتاق شد گفت : حاجی اینها چیه؟

-         هیچی ، یه زن و شوهر جوون گذاشتن رفتن ناهار بخورن. زود برمی گردن.

-         می شناختیشون؟

-         نه!

-         چرا قبول کردی؟ شاید توش بمب یا مخدر باشه!؟

-         راست می گی اصلا فکر نکردم .حالا چی کار کنیم؟

-         هرجور هست باید بازرسی کنیم شما می تونید درش رو باز کنید؟

-         رمز داره نمی شه!

-         چکش تو اتاقتون هست؟

-         کوچیکش رو دارم ....بیا

...

-         بازشد

-         وسیله هاشون رو نریز بیرون. چی کار می کنی؟

-         باید بفهمم چی جابه جا می کنن!

-         خیله خوب حالا همشون رو مرتب برگردون سرجاش، تا نیومدن. دیدی که هیچی توش نبود .بی خود فضولی کردیم .آدمهای خوبی بودند

-         حاجی نمی شه اعتماد کرد!

-         در می زنن بجنب.... زشته.

-         بله .... سلام رستوران خوبی بود؟

-         مرسی .از لطفتون ممنون. ببخشید اجازه می دید وسایلمون رو ببریم

-         بفرمایید .همونجاست که گذاشتید.

-         ممنون حاج آقا خیلی لطف کردید

-         نه عزیزم خواهش می کنم .بفرمایید دیرتون نشه.

 

راه افتادیم و توی واگن قطار که رسیدیم مرد متوجه ضربه شد و وقتی من رو بازکرد بهم ریختگی داخلش رو که دید فهمیدوگفت: امیدوارم چیزی کم نشده باشه!

ولی در من دیگه بسته نشد به زور با دوتا بند من رو بسته نگه داشتن تا بر گشتیم و من رو بردن تعمیر.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 1 |