تبليغاتX
سیاه مشق های من

ما توی لونه کوچیکی زیر زمین کنار شوفاژخونه ای زندگی می کنیم هر بار که یکی از ما بیرون از لونه غذایی پیدامی کنه به ما خبر می ده و همگی به سمت آن غذا

می ریم و هر کدام یه مقدار رو کولمون می ذاریم و می یایم خونه .

چند روز پیش یکی از بچه ها یه مقدار میوه پشت دیوار لونمون پیدا کرده بود به سختی دیوار رو بالا رفتیم و از اون ور اومدیم پایین نصف اون میوه ها روتا شب جمع کردیم روز بعد برای جمع کردن بقیه میوه ها رفتیم و عرق ریزون مشغول کار بودیم پشت سرهم حرکت می کردیم که تا شب نشده کارمون رو تموم بشه. به دفعه یه لوله بزرگ و سیاه به سمت ما اومد می غرید به ما نزدیک می شد و ما ها رو تو خودش می کشید چند نفری فرار کردیم و بعضی ها قایم شدند و عده ای ازدوستامون هم نابود شدند رفتند تو لوله . توی لونه غوغایی بود همه ناراحت زنها در حال گریه.  صدای غرش لوله تموم که شد و ما یکی یکی از لونه اومدیم بیرون، سرک کشون قدم به قدم رفتیم به سمت باقی میوه ها  اما از اونها خبری نبود یه کسی به این سرعت همه میوه هارو برده بود شاید هم اون لوله سیاه میوه ها رو می خواست و دوستا مون رو برد !

داشتیم اون اطراف رو می گشتیم که شاید جابجا شده باشند که دوباره صدای غرش اون لوله اومد و به ما نزدیک شد ما فرار کردیم و من پشت یه سنگ قایم شدم اون لوله همه دوستام رو بلعید. تنها شدم .. بعد از مدتی سلانه سلانه از پشت سنگ اومدم بیرون باز صدا اومد پریدم پشت سنگ. شب رو همون جا موندم. تاریکی، خستگی، ترس ، بی خبری، تا صبح بیدارم نگه داشت. تا نور رو دیدم یواش حرکت کردم اما همه جا خیس بود  من راهی برای رفتن نداشتم هر چی فریاد زدم کسی نبود دوستام ..........هیچ کس نبود.

 من یه محدوده دارم چند تا سنگ و یه گودال که خیس نشده باید وارد این گودال بشم گودش کنم تا به دوستام و لونه ام برسم اونها نباید فکر کنن که برای من اتفاقی افتاده هرچه زودتر باید برسم چون اونها نا امید می شن

هه ... هه ... هه

هی ... صدای بچه ها ، رسیدم !

هه هه هه

+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 21 |

من از سوراخهای  یه کفش کتونی رد شده ام این کفش چند ماهی پشت ویترین مغازه بود و من از پشت ویترین خیابونی رو می دیدم پر از ماشین و آدم . اکثر بچه ها کفش رو با انگشت نشون می دادن و اصرار می کردن تا مادرهاشون بخرن، و اونا تا قیمت رو می پرسیدن می رفتن .چند نفری هم کفش رو پا کردن و از قیافه یوقورش خوششون نیومد و رفتند تا بالاخره هفته پیش پسر تپلی با کوله پشتی قرمز ، کله تاس و کلاه کج و تی شرت راه راه قرمز و آبی و شلوار لی و یه کفش در به داغون و رنگ وروفته چند بار از جلوی مغازه رد شد و مارو تماشا کرد از همه زاویه های ممکن توی ساعتهای مختلف بررسی می کرد احساس می کردم داره معاینه می کنه. عصر که شد اومد توی مغازه کفش رو پوشید و دستی به من کشید و محکم بست و چند قدمی راه رفت و بدون در آوردن کفش پولش رو حساب کرد و ما راه افتادیم هر شب این پسر با کفش می خوابید و هرروزصبح مارو دستمال می کشید راه می افتاد (می افتادیم) از کوه بالا می رفت گاهی تو برف، گاهی تو گٍل. نوکم می خورد زمین گلی می شدم، روز به روز رنگم پریده تر شد، کفش هم داغون شد. بعد یه هفته دیگه نو و تازه نبود اونقدر هم خسته شده بود و بوی بد عرق گرفته بود که حد نداشت . یه شب من و کفش تصمیم گرفتیم اذیتش کنیم من خودم رو هل دادم توی کفش، پاش رو غلغلک دادم و کفش هم خودش رو منقبض  می کرد تا خنده اش گرفت و پاش درد اومد اونوقت کفش رو از پاش در آورد و ما یه نفس راحت کشیدیم ولی بوی گند حالمون رو بهم زد دوتایی افتادیم به سرفه ته گلومون می سوخت من که سرم گیج رفت هیکلم بهم ریخته؛ لاغر و باریک که بودم حالا شدم نخ دراز. اونقدر کشیدتم که کم مونده پاره بشم.

بیدار که شد دوباره مارو پا کرد و توی همون خیابون کفش فروشی ها قدم زد جلوی چند تا مغازه ایستاد  و رفت واومد تا بالاخره یه کفش چشمش رو گرفت. مارو در آورد، اونو پوشید و رفت.

بیچاره اون کفش ، بعد از یکهفته مثل یه آشغال دم در مغازه کفش فروشی دیده می شه.

+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 23 |