ما توی لونه کوچیکی زیر زمین کنار شوفاژخونه ای زندگی می کنیم هر بار که یکی از ما بیرون از لونه غذایی پیدامی کنه به ما خبر می ده و همگی به سمت آن غذا
می ریم و هر کدام یه مقدار رو کولمون می ذاریم و می یایم خونه .
چند روز پیش یکی از بچه ها یه مقدار میوه پشت دیوار لونمون پیدا کرده بود به سختی دیوار رو بالا رفتیم و از اون ور اومدیم پایین نصف اون میوه ها روتا شب جمع کردیم روز بعد برای جمع کردن بقیه میوه ها رفتیم و عرق ریزون مشغول کار بودیم پشت سرهم حرکت می کردیم که تا شب نشده کارمون رو تموم بشه. به دفعه یه لوله بزرگ و سیاه به سمت ما اومد می غرید به ما نزدیک می شد و ما ها رو تو خودش می کشید چند نفری فرار کردیم و بعضی ها قایم شدند و عده ای ازدوستامون هم نابود شدند رفتند تو لوله . توی لونه غوغایی بود همه ناراحت زنها در حال گریه. صدای غرش لوله تموم که شد و ما یکی یکی از لونه اومدیم بیرون، سرک کشون قدم به قدم رفتیم به سمت باقی میوه ها اما از اونها خبری نبود یه کسی به این سرعت همه میوه هارو برده بود شاید هم اون لوله سیاه میوه ها رو می خواست و دوستا مون رو برد !
داشتیم اون اطراف رو می گشتیم که شاید جابجا شده باشند که دوباره صدای غرش اون لوله اومد و به ما نزدیک شد ما فرار کردیم و من پشت یه سنگ قایم شدم اون لوله همه دوستام رو بلعید. تنها شدم .. بعد از مدتی سلانه سلانه از پشت سنگ اومدم بیرون باز صدا اومد پریدم پشت سنگ. شب رو همون جا موندم. تاریکی، خستگی، ترس ، بی خبری، تا صبح بیدارم نگه داشت. تا نور رو دیدم یواش حرکت کردم اما همه جا خیس بود من راهی برای رفتن نداشتم هر چی فریاد زدم کسی نبود دوستام ..........هیچ کس نبود.
من یه محدوده دارم چند تا سنگ و یه گودال که خیس نشده باید وارد این گودال بشم گودش کنم تا به دوستام و لونه ام برسم اونها نباید فکر کنن که برای من اتفاقی افتاده هرچه زودتر باید برسم چون اونها نا امید می شن
هه ... هه ... هه
هی ... صدای بچه ها ، رسیدم !
هه هه هه

