![]() |
![]() |
|
|
: قوطی! حلقه ی پیچ موهایت در انگشتانم نیست.کودکت در جیب کانگورو است و روسریت بر سر من . خودت بر روی صندلی کتابخانه و بر دلت،حلقه ایی زنجیر وار، تا به ما می رسد. صدایت را از دور ... باور نمی کنم. هنوز... صدایت بر پیغام گیر ماست: شعری در اثاثیه ام... ، بخوانم؟ حالا فقط می توانی بنویسی و من بخوانم. هر روز در آن گنبد کبود دختری قدم می زند تا نوشته ای از تو بخواند. سیاه مشقهایش را خط می زند، پاره می کند و یاد نمی گیرد که چگونه بنویسد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 0 توسط مهرنوش سعادتی |
|
|
نور که تو چشمم خورد سارا رو دیدم که مادرش داره موهاش رو خرگوشی می کنه. سارا به من نگاه می کرد و به مادرش اصرار می کرد که حتما براش چتری بذاره بعد که احساس خوشگلی کرد به من لبخندزد و نزدیک شد وماچم کرد. ـــ سارا جون وایسا کنار آینه ازت عکس بگیرم. .... روی قابم پر از عکسهای بزرگ و کوچیک ساراست از نوزادیش تا حالا که 10 ساله شده؛ خانم و خوشگل و ترگل ورگل. هر روز صبح بعد از صبحانه چراغ بالای سرمن رو روشن می کنه تا ازخواب بیدار بشم بعد موهاش رو چند بار می بنده و باز می کنه تا اینکه خسته می شه و مامانش رو صدا می کنه بیاد موهاش رو ببنده. سارا کوچولو تک دختر یه معلمه. از وقتیکه به دنیا اومده تومهد بوده حالا هم که مدرسه می ره دختر تیزهوش و بازیگوشیه خیلی هم مهربونه. از مدرسه که برمیگرده همه چیز رو برای من تعریف می کنه من همه دوستاش رو می شناسم: زهرا ، نگین، مریم ومستانه دخترهایی هستند که سارا خیلی دوستشون داره و همیشه باهمند عکس 5 تاشون هم رو قابم هست .هر روز که اونا مدرسه اند من تو ذهنم این 5 تا دوست رو کنار هم تصور می کنم که تا ظهر چه کارهایی می کنن و به چه چیزهایی می خندن . امروز تولد مستانه است صبح که داشت می رفت ذوقی داشت که حد نداشت براش یه عروسک خریده بود تپلی ، می گفت مثل خود مستانه است خوشگل وتپلی. صبح خوشگل که شد تائیدش که کردم ماچم کرد لباش سرد بود نفهمیدم از ذوقش بود یا اتفاقی قرار بیافته دلم شور می زنه. تا ساعت 12 بشه و سارا برگرده دلم هزار راه می ره . .... یک ساعته با خودم می گم از ذوقش لباش سرد شده بود ولی راضی نمی شم آخه ساعت نزدیک یکه نیومده ، اینکه باید منتظر بمونم تا بیاد آزارم می ده اگه پا داشتم، می رفتم دنبالش، دم در، روبروی مدرسه، حتما اونجا ازش خبری دارن. دلم می خواد اشک بریزم اما چشم من اشک نداره. این نور که از پنجره به من می تابه اجازه نمی ده چشمم رو ببندم تا خوابم ببره. ساعت یکه .... همیشه این... این موقع اومده بود و ناهارش رو خورده بود و نصف خاطراتش روهم تعریف کرده بود. ... صدای پاش می یاد داره تند تند پله ها رو میاد بالا کلید رو چرخوند ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام مـــــــن اومدم. هه .. اوم ... تولد مستانه بود مامانش نهار آورده بود تو مدرسه خوردیم عکس گرفتیم وبعد هم هممون رو رسوند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 19 توسط مهرنوش سعادتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
"مهر " ........ در انتظار مهراب
"نوش" ........ در گرو می ناب "س" ........ پس سفره هفتسین "عادت" ........ بعد هر سال "ی " ........ تا آخر هر کار |
|
RSS
|