من روبروی یه پارکم پر از سبزه بدون گل. هر روز صبح که روشنایی آفتاب به من اجازه می ده همه جا رو به خوبی ببینم اول به این پارک نگاه می کنم از خودم می پرسم آیا امروز هم این پارک گل نخواهد داد؟
این پارک سبزه ، درختاش، خاکش، صندلی هاش، چراغ نماهاش.فقط کف این پارک جایی که آدما باید راه برن موزائیک شده به رنگ طوسی. هر روز چند اتفاق توی این پارک رخ می ده: دعوای کارگرها با هم بازی پرنده ها شطرنج بازی کردن پسرها و عشق های یواشکی دخترها.
از صبح تا شب این اتفاقها باها و بارها تکرار می شه اما هر بار به یه نوع دیگه.
دیشب چک چک بارون رو تنم خورد دست نوازشگر بارون هر چند ثانیه یه بار حواسم رو از خودم پرت می کرد به اون قطره های خوشگل کوچیک فکر کنید قطره هایی که از ترس برخورد با زمین خودشون رو تو بغل من رها می کردن دستام رو باز کرده بودم تا قطره های بیشتری رو بگیرم اما بازهم بعضی ها زمین می خوردن وآه می کشیدن دلم می گرفت . دم دمای صبح که بارون بند اومد به خودم نگاه کردم اونقدرقطره ها رو بغل کرده بودم که جاشون رو بدنم مونده بود زیر پام یه دریاچه کوچیک گِلی درست شده بود. اونوقت قمری ها به من نزدیک شدن و کنار این آب نشستن و آب خوردن تا ظهر 37 تا قمری از این قطره ها خورد. سر ظهر که آفتاب به من خورد قطره ها دوباره بخار شدن رفتن هوا.
دوباره تنها شدم وبه پارک خیره، کارگر ها در رفت وآمد بودن یه پسر بچه با پدر بزرگش شطرنج بازی می کرد و یه دختر دست به دست پسری قدم می زد.
...
راستی یادم رفت بگم من پنجره یه اتاق کوچیک یه اداره ام: تو این اتاق سه تا میز هست و کلی تشکیلات. پشت این میزها دوتا آقا و یه خانم می شینن از ساعت ۸ صبح تا ۶ بعداز ظهر این خانم ۱۰دفعه منو باز می کنه و۵۰ دفعه می بنده گاهی هم چنان می کوبه که خودش گوش درد می گیره آخه جنس من از آهن و شیشه .آهن ها به هم می خورن شیشه هام رو می لرزونن، آخ... دلم ریش می شه که الان می شکنم.
امروز صبح که این خانم اومد و من رو دید رفت و به یه آقا چیزهایی گفت فهمیدم درباره منه خیلی دلم می خواست بدونم چی پشت سر من میگه. چند ساعتی بعد که خانم از پشت میزش بلند شد اون آقا با یه دستمال خیس اومد و جای تمام قطره ها رو پاک کرد دیگه هیچ یادگاری از اون همه دوست شبانه برام نمونده حالا هم تنها شدم هم یادگاری هام رو از دست دادم. دلم می خواد امشب دوباره بارون بباره تا بازهم قطره ها رو در آغوش بگیرم .
ببار ای بارون ببار
+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 و ساعت
21 |