![]() |
![]() |
|
|
برای و به یاد ح. م.
پسری که بود و نیست دستی که کاشت و برنداشت مادری که بود و هست "مهری " که همچنان در می زند "حا می" که در باز نمی کند ... پسری پشت به مادر نشسته است و ... پا نمی شود مادری که از دور پسرش را می بوسد و... از یادش نمی رود: سالهای پیش در شبی عید آگین مادری با پسرش ... هفت سین می چید و امسال به یادش ... سبزه می کارد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 0 توسط مهرنوش سعادتی |
|
|
من روبروی یه پارکم پر از سبزه بدون گل. هر روز صبح که روشنایی آفتاب به من اجازه می ده همه جا رو به خوبی ببینم اول به این پارک نگاه می کنم از خودم می پرسم آیا امروز هم این پارک گل نخواهد داد؟ این پارک سبزه ، درختاش، خاکش، صندلی هاش، چراغ نماهاش.فقط کف این پارک جایی که آدما باید راه برن موزائیک شده به رنگ طوسی. هر روز چند اتفاق توی این پارک رخ می ده: دعوای کارگرها با هم بازی پرنده ها شطرنج بازی کردن پسرها و عشق های یواشکی دخترها. از صبح تا شب این اتفاقها باها و بارها تکرار می شه اما هر بار به یه نوع دیگه. دیشب چک چک بارون رو تنم خورد دست نوازشگر بارون هر چند ثانیه یه بار حواسم رو از خودم پرت می کرد به اون قطره های خوشگل کوچیک فکر کنید قطره هایی که از ترس برخورد با زمین خودشون رو تو بغل من رها می کردن دستام رو باز کرده بودم تا قطره های بیشتری رو بگیرم اما بازهم بعضی ها زمین می خوردن وآه می کشیدن دلم می گرفت . دم دمای صبح که بارون بند اومد به خودم نگاه کردم اونقدرقطره ها رو بغل کرده بودم که جاشون رو بدنم مونده بود زیر پام یه دریاچه کوچیک گِلی درست شده بود. اونوقت قمری ها به من نزدیک شدن و کنار این آب نشستن و آب خوردن تا ظهر 37 تا قمری از این قطره ها خورد. سر ظهر که آفتاب به من خورد قطره ها دوباره بخار شدن رفتن هوا. دوباره تنها شدم وبه پارک خیره، کارگر ها در رفت وآمد بودن یه پسر بچه با پدر بزرگش شطرنج بازی می کرد و یه دختر دست به دست پسری قدم می زد. ... راستی یادم رفت بگم من پنجره یه اتاق کوچیک یه اداره ام: تو این اتاق سه تا میز هست و کلی تشکیلات. پشت این میزها دوتا آقا و یه خانم می شینن از ساعت ۸ صبح تا ۶ بعداز ظهر این خانم ۱۰دفعه منو باز می کنه و۵۰ دفعه می بنده گاهی هم چنان می کوبه که خودش گوش درد می گیره آخه جنس من از آهن و شیشه .آهن ها به هم می خورن شیشه هام رو می لرزونن، آخ... دلم ریش می شه که الان می شکنم. امروز صبح که این خانم اومد و من رو دید رفت و به یه آقا چیزهایی گفت فهمیدم درباره منه خیلی دلم می خواست بدونم چی پشت سر من میگه. چند ساعتی بعد که خانم از پشت میزش بلند شد اون آقا با یه دستمال خیس اومد و جای تمام قطره ها رو پاک کرد دیگه هیچ یادگاری از اون همه دوست شبانه برام نمونده حالا هم تنها شدم هم یادگاری هام رو از دست دادم. دلم می خواد امشب دوباره بارون بباره تا بازهم قطره ها رو در آغوش بگیرم . ببار ای بارون ببار |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 21 توسط مهرنوش سعادتی |
|
|
با سلام به همه کسانی که دیوار سفید رو می خوندن و حالا سیاه مشق های من رو"البته اگه خوششون بیاد" ادامه می دن راستش با شروع دیوار سفید فهمیدم که دوست دارم خودم رو در موقعیت های مختلف ببینم اما اون چیزی که دلم می خواست نشد. حالا تصمیم گرفتم برای ارضاء این حس از شما دوستان کمک بخوام. اگه لطف کنید و هرکدومتون اولین موقعیت یا موجود یا اشیا ویا ... که به ذهنتون می رسه رو به من بگید من سعی می کنم که خودم رو دراون وضعیت بنویسم یا درباره اون بنویسم تا ببینیم چی پیش می یاد! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 22 توسط مهرنوش سعادتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
"مهر " ........ در انتظار مهراب
"نوش" ........ در گرو می ناب "س" ........ پس سفره هفتسین "عادت" ........ بعد هر سال "ی " ........ تا آخر هر کار |
|
RSS
|