تبليغاتX
سیاه مشق های من
 

مرد:

صبح با صدای لالایی کودکی تو موبایلم از خواب بیدار شدم ۱۰ دقیقه ایی کش و قوس 

اومدم  تا صدای صوت گوشی منو از تخت بیرون انداخت. ۲۰ دقیقه طول کشید تا دوش

بگیرم و مسواک بزنم بعد هم لباس پوشیدم اومدم بیرون. درو قفل کردم و ۵ طبقه پله

پیچ پیچ رو پایین اومدم.  صورتم خشک شده مدت هاست که ریشم رو هم نمی زنم. 

احساس می کنم چیزی کم دارم به دستام نگاه می کنم اوه بازم حلقه ام جا موند.

با خودم فکر می کنم :

                  تا کی باید به کسی که  رفته  وفادار بود؟

 

زن:

صبح با صدای لالایی کودکی تو موبایل از خواب بیدار شدم. نیم ساعت طول کشید تا دوش

بگیرم و مسواک بزنم بعد هم لباس پوشیدم اومدم بیرون. صورتم خشک شده مدت هاست

که آرایش نمی کنم. احساس می کنم چیزی به دستام فشار می یاره چاق شدم حلقه ام

تنگ شده. با خودم فکر می کنم :

تا کی باید مثل یه روح دنبالش برم و  ازش بخوام که بهم وفادار باشه ؟

اون که من رو نمی بینه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 17  توسط مهرنوش سعادتی   | 

 

اتاق سفید ...  خالیست

من

گوشه چپ آن ...  دور پتو پیچید ه ام

لباسهایم از چمدان  بیرون پریده اند

دلخوشم

دوستانم

آوازهای آشنا

گیتارهای شیرین

دورم اما نزدیک اند

همین  جا درون دستم ...   می بینمشان

تک زنگ  پر مهری  تنهایی ام را با خود می برد.

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18  توسط مهرنوش سعادتی   | 

 

مادرم را می بوسم

برادرم را در آغوش می کشم

صورتشان را حفظ می کنم

سوار  انتظار  می شوم

جاده می رود

باز جویی ام می کنند

کوله بارم پاهایم را می برد

آرزو مرا با خود می کشد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 16  توسط مهرنوش سعادتی   | 

          

تن سپار  شنهای ساحل

مست بوی سبز جنگل

لفزش موج بر تن

لذت بوسه هر دم

با باد  می رقصم

امین هم آغوشی دریا شده ام

چشمانم می تابد

مهتاب را در ساحل به آفتاب گره می زنم

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 20  توسط مهرنوش سعادتی   | 

 

 

هر چند خیلی دیر شده

           سال نو مبارک

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 14  توسط مهرنوش سعادتی   | 

 

گلاب مهر را دوشیدم بر کف دست

و پاشیدم         

                        تمام

 

صورتم را بر دستانم می مالم

چشمانم را باز می کنم

بوی آشنایی          نیست

چهره ها دو تایی غریبی        ندارند

 

دستانم جا خالی می کنند

دنیا همان است

 

و من

مهرنوشم که دوش

نوشی زدم به مهر

که بخشیده بودمش به بوس

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 21  توسط مهرنوش سعادتی   | 

 

لحظه  لحظه

                  برف                 بیشتر

                  خوابها              سپیدتر

ده    بیست   سی

                  روزهای             رنگ رنگ

کودکی

                 دی به دی           دورتر

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 11  توسط مهرنوش سعادتی   | 

 

با خودم قرار گذاشته بودم که صبح روزتعطیل پیاده روی برم. ساعت ۸ بود که صدای در

زدن شنیدم، بلند شدم در اتاقم رو باز کردم سر راه پله ایستادم  صدای تکون خوردن در

می اومد اما کسی در نمی زد. فکر کردم عجب بادی! پیاده روی برم سرما می خورم.

برگشتم و سعی کردم بخوابم اما تکون های در که هر چند دقیقه یکبار می اومد نذاشت بخوابم. ساعت تقریبا ۱۰ بود که دیگه احساس کردم در می زنن بلند شدم و از راه پله پایین رفتم  در رو باز کردم

-         چرا پشت دری؟

-         می خواستم برم پادگان، این درو بستم پوتینم رو پام کردم اما در حیاط قفل بود!

-         چرا در نزدی؟

-         روم نشد از خواب بیدارتون کنم دیشب که سرزده مزاحم شده بودم چند بار آروم در زدم بعد هم تکیه دادم به در، خوابم برد.

-         بیا تو یخ کردی، غیبت که خوردی بیا صبحانه بخور.

     با این در زدنت، خودت که پادگان نرفتی  نذاشتی من هم پیاده روی برم. بیا تو.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 12  توسط مهرنوش سعادتی   | 

 

رها رها رها شدم

از اشک و آه غنا شدم

سما سما ثنا شوم

ز خود ز خود جدا شدم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 18  توسط مهرنوش سعادتی   | 

 

در دستان کوچک دخترک دو سیب سرخ بود که زیر پیراهنش پنهان کرده بود.

لب جاده به انتظار سوار نشسته بود تا سیبها را با او قسمت کند.

سوار شتابان به دخترک رسید لحظه ای مکث کرد

دخترک سیبها را از زیر پیراهنش بیرون آورد و به سوار تعارف کرد.

سوار سرخ ترین قسمت سیب را کند و به راه خود ادامه داد.

عطر سیب در فضا پیچید و همه ی آنها که نمی دانستند چرا دخترک لب جاده

نشسته به سمت دخترک و سیبها حرکت کردند

و در یک چشم بهم زدن سیبها بین همه تقسیم شد

و دخترک هاج و واج به مراسم سیب خوری و دستهای خالیش نگاه می کرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 17  توسط مهرنوش سعادتی   | 

 

دلتنگی هایم که اشک می شوند

یاد نوازشهای سرخ آبی دستانت بر بدنم

بغضم را فرو می نشاند

...

فراموش نمی شود

ضربه هایی که اعتماد و اعتقادم به تو را کبود کرد

و بت وجودت را در شبی نمناک حل کرد

و مریم مقدس باکره ایی که باردارت است!

...

فراموش شد

تنی از گل که یار رام تو بود

...

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 20  توسط مهرنوش سعادتی   | 

 

دو جفت کفش که پله ها را پایین می روند می پیچند داخل کافه می شوند.

کنج دیوار کنار چهار پایه ای آرام می ایستند.

پنج انگشت که با نی یخهای درون لیوان آب آلبالو  را می رقصانند.

یک لب که خاطره های تمام نشدنی اش را به تصویر می کشد.

و سری که گوش سپرده و چشم دوخته و لبخند زنان  می جنبد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 22  توسط مهرنوش سعادتی   | 

 

کوچک شده ام

کودک شده ام

از تنهایی می ترسم

زیر پتو پنهان شده ام

به دیوار خیره شده ام

بر نمی گردم که تو  رفته ایی

تنها شده ام

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 8  توسط مهرنوش سعادتی   | 

 

انگشت خالی از حلقه

گوشی سیاه و خاموش

دود حلقه شده سیگار

چشمان سیاه خیره در من

ما  محصور حلقه ی مهرگان

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 8  توسط مهرنوش سعادتی   | 

 

بارها

نزاده مادر شدم

...

حالا که تنهایی

مغز استخوانم را سوهان می کشد

کودکی نیست که بر سینه آرام شود

و

سرطانی که قدرت زادن را از من می گیرد

هر روز به سینه ام نزدیکتر می شود.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 16  توسط مهرنوش سعادتی   |