تبليغاتX
سیاه مشق های من

                                                                                                      



سرما

چون برگهای سوزنی ِ درختِ بالای سرم

در تن نازکم

فرو می رود

خارپشت شده ام




+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت 22 |
                                                                                  

چشمانم را بسته ام

قلبم را زنداني كرده ام

اما

دستان لرزانم از عشق مي نويسند ... هنوز

دوستت دارم

واژه زيبايي است كه مانند بغض در گلويم نشسته است

...

چون كوه ايستاده ام تا خروش عشق را نبينم

شاهد طلوع و غروبي ديگر نخواهم بود!

...

واژه ها اگر بگذارند

دست هايم اگر ننويسند

چشمهايم اگر نبينند

قلبم از تپيدن باز ايستد ... اگر




+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 14 |

ای کاش چشمهایم را می بستم

با چشمهایم در آغوش می گرفتمت

لبهایم می بوسیدندت

نفسهایم حس می کردنت

و

تو درک نمی کردی

...

هر چند

از این راه  دور

انرژی های تو را من

و من را تو

بی هیچ پرده ایی

می فهمیم.

 

ای کاش ...

...


-----------

این شب مستی حرف نزنم  بهتره ... نه؟

+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت 1 |


بعد بیست سال یه دوست قدیمی رو پیدا می کنی با چنان هیجانی به سمتت میاد و برات انرژی
می ذاره که دوباره برمی گردی به نوجوونی، زمانی که فکر می کردی عاشق کسی هستی که عاشقته.

بعد یهو ناپدید می شه وقتی سراغش رو می گیری کار رو بهونه می کنه و می گه گرفتارم. یه مدتی صبر می کنی بازم هیچ خبری ازش نمی شه و یعنی اینقدر گرفتار که حتی بعد از یکماه وقت نمی کنه 30 ثانیه حالت رو بپرسه!؟

پیش خودت فکر می کنی نکنه براش اتفاقی افتاده و تو داری بی معرفتی می کنی. زنگ می زنی بر نمی داره. بعد یکساعت اس ام اس می رسه، بازش می کنی: فقط یه علامت سوال. به جای جواب دادن زنگ می زنی اینبار بر می داره یه حال و احوال معمولی و قبل از اینکه بپرسه چرا زنگ زدی؟ بهش می گی: داری می ری مسافرت و دوست داری باهات بیاد.

در جواب می گه عزیزم  من فردا ظهر بلیط دارم وگرنه می اومدم. حس می کنی که دروغ داره می گه دیگه حرفی نمی زنی موضوع رو عوض می کنی.

دوساعت بعد بهت زنگ می زنه مسافرت نرفتی؟ دلت هوری می ریزه که نکنه می خواد باهات بیاد،
اما می شنوی: این بچه هم تنهاست بیایید، با هم برید. چشمات گرد می شه!

بغض کردی و نمی دونی چی  بگی. هاج و واج موندي كه چي جواب بدي ...

گوشی رو کسی می گیره: ســلام خوبی؟ کجایی بیام دنبالت بریم ؟ از روز اول دوستت داشتم می تونی شماره منو یادداشت کنی؟

اعصابت به هم می ريزه اما سعی می کنی متانت خودت رو از دست ندی و می گی نه به هیچ عنوان.

گوشی رو قطع می کنی و شماره این دوست قدیمی رو پاک می کنی و به سادگی و حماقت خودت لعنت می فرستی. درسته که مسافرت رو از دست دادی اما معنای دوستی رو هم فهمیدی!

فقط  چند تا سوال می مونه که جواب همشون بی مبالاتی خودته و نشناختن آدمای دوروبرت و کثافتی که همه جامعه رو گرفته و همه مثل گرگ گشنه فقط می خوان سهم دیگری رو بخورن. حمله مي كنن، همين كه به دست آوردن و زخمي كردن، چشمشون به سهم يكي ديگه مي افته.




+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 و ساعت 15 |

خيلي سخت به ديدن دوستام تو كوچه قديمي مي رفتم. هر بار كه اونجا مي رسيدم؛ فاطمه خانم جلوي در بود و يه ساعت حال و احوال مي كرد و خبر تمام اهل محل رو بهم مي داد، حوصله ام سر مي رفت. ديروز بعد مدتها از اون كوچه گذشتم، اما تمام كوچه منتظر بودم كه به انتها برسم و فاطمه خانم حال من و خانواده و اهل و عيال رو بپرسه.  اما در خونه اش بسته بود و يه پرچم سياه و اعلاميه رفتنش به در چسبيده بود. بغض گلوم رو گرفت. دلم خواست صداش رو مي شنيدم قربون صدقه ام مي رفت و صدبار حالم رو مي پرسيد و از همه بچه محل ها خبري بهم مي داد. حالا ديگه از هيچ كدوم از قديمي ها نمي شه خبر دار شد.



+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت 14 |

- سلام . ببين خيلي كار دارم امروز كمي دير مي شه

- اشكال نداره منم مي خواستم بگم كه يه جلسه دارم ديرتر مي رسم خونه

- پس من ديگه نمي زنگم. كارم تموم شد ميرم خونه

- صداي بوق اشغال


چند ساعت بعد

اي خدا اين پله ها تموم نمي شن خسته ام

صداي چرخش كليد در قفل آپارتمان

با صداي بلند:  آخ خدا خسته ام. تنهام باز. هنوز نيومده.

- صداي همهمه                            تــولـــــــدت مبـــــارك


+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 16 |

بعد چند سال چه سخته مدتها بود كه به نبودش عادت كرده بودم. از روزي كه روي اون نامه تلخ گذاشتمش، جاش خالي بود. الان اولين لحظه ايه كه دوباره يكي مثل اون رو دارم. با ترديد نگاهش مي كنم. باورم نميشه، آخرين لحظه كه داشتم در خونه اش رو مي كوبيدم از دور برق مي زد و حالا اين داره برق مي زنه و چقدر به دستم مياد. هنوز خودم به بودنش شك دارم، هر چند دقيقه با گوشه چشم نگاهش مي كنم كه مطمئن شم هست و برق مي زنه. سعي مي كنم توي زاويه هاي مختلف نگاهش كنم تا برقش رو از هر طرف ببينم.

اما احساس غريبي مي كنم، ديگه بهش عادت ندارم. احساس مي كنم، كسي داره تنبيه ام مي كنه، بين انگشتام فاصله انداخته و كم كم داره درد مي گيره. خيلي محتاطانه به مردي كه اون طرف ميز كافه پشت ليوان بستني خودش رو قايم كرده و سعي مي كنه مضطرب نباشه، نگاه مي كنم و به حلقه ايي كه چند دقيقه پيش توي انگشتم انداخته فكر مي كنم، ترديد مي كنم، شك مي كنم، اما به نتيجه ايي نمي رسم. اما درستش اينه كه ازش چشم پوشي كنم و خيلي آروم انگشت شصت و اشاره­ام رو بهش نزديك مي كنم، پوست دستم، نگين هاي تازه تراش خوردش رو لمس مي كنه و آهسته از انگشتم بيرون مي كشمش. صداي جيغي رو توي وجودم حس مي كنم خيلي به سختي سرم رو بالا ميارم ، نمي خواهم غرور اين دوست عزيز رو بشكنم. اما مجبورم، تا بهش عادت نكردم بايد حلقه رو پس بدم.




+ نوشته شده توسط مهرنوش سعادتی در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 15 |